ورق جدید زندگی من خیلی روتین و عادیه، کس خاصی توی زندگیم نیست و فقط زمانم رو با خودم، خواهرم و مادرم وبقیه اعضای خانواده اگه باشن اطرافم، میگذرونم.
دوست به خصوصی ندارم و از بیرون شاید آدم منزوی به نظر بیام اما به دستاورد بزرگی رسیدم که اسمش میدونی با خودت چند چندیه!
در عین حال باحال بودن یا بهتر بگم نوجوونی رو اصلا یادم نیست. شاید از معضلات نبودن دوست همجنس تو زندگیه، اما انقدی برام پذیرفتنی شده که به خاطرش افسوس نمیخورم.
همیشه از بچگی دوست داشتم که مردم منو به عنوان یه فرد یوبس خشکه مذهب بشناسن. ولی الان عقاید و حرفام کاملا مخالفه خواسته قبلنمه!
به همین دلیل از اون خواسته فقط شخصیتش مونده نه عقایدش.
به شغلم یعنی مربی پرورشی توی مدرسه ها، بعد از سه ماه عادت کردم و میرم و میام.
هنوز هم به قوت قبل نمیدونم چه نقشی دارم توی مدرسه و البته هیچ کس نمیدونه!
هزار و یک وظیفه محول شده دارم ولی در عین حال نیازی نیست هیچکدوم رو انجام بدم و کسی هم بهشون نیازی نداره اصلا.
اگر بخوام با مثال هویتم در شغلم رو توضیح بدم مثل یه سیب داغونم بین یه عالمه سیب قشنگ که شاید انتخاب آخر یه بنده خدایی باشم. همیشه تو مدرسه وقتی زنگ آخر میخوره یه دانش آموزی هست که با همه معلما خدافظی میکنه، ولی منو نگاه هم نمیکنه انگار که اونجا نیستم
برچسب:
نویسنده: کیارش جعفری